دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

 

آمدی... از راه دور... با یک سبد سیب سرخ بهشتی... صدایت عطر و بوی بهاران را به خانه‌ام

آورد. نفست گرم بود. دستهای سردم را در یک روز پاییزی به نفس گرم تو سپرده بودم...

گرمای صدایت،‌ نفست و وجودت را هر روز از سیم تلفن به روحم تزریق کردی. دستت را از

فراسوی مکان به سویم دراز کردی و موهایم را شانه زدی. برایم چراغ آوردی وقتی در

تاریکی بی‌همزبانی اسیر خفاشهای وحشت شده بودم. با من سخن گفتی. از لحظه‌های تنهاییت

گفتی. من هم میهمان تنهایی قلبت شدم. دیگر من و تو آن من و توی گذشته نبودیم. دو کبوتر

عاشق بودیم که در آسمان زندگی به پرواز درآمدیم. از هر دری می‌گفتیم و با هم نفس

می‌کشیدیم.

افسوس... افسوس که دوران خوشی من و تو زود به پایان رسید. می‌دانی از کدام لحظه سخن

می‌گویم... خوب می‌دانی چه می‌گویم... همسفر من! با من فریاد بزن «نفرین بر آن دستی که

بین من و تو جدایی افکند.»