زن مانده بود که عشق را با تمام سختیهایش نگه دارد.
مرد رفت و او ماند... ماند که تنهایی را تجربه کند و به جای عشق، اندوه سالها انتظار بر تن خستهاش به جا ماند.
اعتمادش را برای همیشه در یک صندوقچه بدون کلید مدفون کرد. ماند که در غوغای چشمانش، مرگ عشق را باور کند.
مرد رفت که ثابت کند هیچ چیز در این روزگار دوام ندارد حتی عشق.
رفت که بگوید مرد است و هیچ چیز برایش اهمیت ندارد و از یاد برد که زن، نمیتواند مثل مرد باشد.
زنی که تمام خواستهاش از زندگی فقط صداقت بود، تمام زندگیش را بخاطر صداقت و یکدلی از دست داد.
زنی که دیگر زن نبود... یک شاخه گل شکسته بود که دیگر در بهترین گلدانها هم راست نمیشد.
و مرد رفت که یک گل دیگر را بشکند...
