دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

مرد و زن جوانی سوار بر موتور، عاشقانه در دل شب می‌راندند. آن‌ها یکدیگر را خیلی

 دوست داشتند.


زن جوان: آروم‌تر برو.


مرد جوان: نه این‌طوری بهتره.


زن جوان: خواهش می‌کنم آروم‌تر برون.


مرد جوان: باشه، ولی به شرطی که بگی دوستم داری.


زن جوان: دوستت دارم؛ حالا آروم برو.


مرد جوان: این کلاه کاسکت رو از سرم بردار و بذار رو سرت، آخه نمی‌تونم خوب برونم،

 

اذیتم می‌کنه...


فردای آن روز حادثه‌ای در روزنامه‌ها ثبت شد؛ برخورد موتورسیکلت با ساختمان، حادثه

 

آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده

 

 ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از بریده شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون این که

 

زن جوان را مطلع کند، با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا آخرین بار

 

 ”دوستت دارم“ را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند...