دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

زندگي به من ياد داده که وقتي يک نفر را در لبه پرتگاه مي‌بينم، به جاي کمک به اون يک لگد بهش

 بزنم تا با افتادن در دره براي هميشه راحتش کنم. يادم داد که تا وقتي که مي‌توانم از اطرافيانم بهره

ببرم و آنها را براي منافع خودم بخواهم، اما همين که تاريخ مصرف هر کدام از آنها تمام شد با يه

پوزخند از آنها خداحافظي کنم؛ زندگي يادم داد براي پيروزي فقط نبايد مراقب اين باشم که کلاهم را باد

نبرد، بلکه بايد بجاي اينکه کلاه خودم را دودستي بچسبم سر مردم کلاه بذارم؛ و از دور به آنها بخندم.

 
زندگي يادم داد که اگر حق کسي را پايمال کردم اشکال ندارد، اما نبايد دعاي کميل شبهاي جمعه

فراموشم شود و سينه زني و نوحه خواني براي امام حسين (ع) هم همينطور.

روزگار يادم داد که هوس را عشق بنامم و آن را به به صداقت پيشگان هديه کنم. يادم داد که هر کس که

دوستم داشت و دست در دستم گذاشت به او عنوان «پيله» بدهم و تحقيرش کنم.

زندگي خيلي چيزها را يادم داد، ولي در عوض بهترين سالهاي جوانيم را از من گرفت. اي کاش جوانيم را

 به من پس مي داد و هيچ چيز يادم نمي داد. اي کاش قلب شيشه اي مرا سنگ نمي کرد که الان هزار تا

قلب شيشه اي ديگر را به تمسخر بگيرم. اي کاش زندگي مي گذاشت که من بجاي گرگ، همان بره سفيد

معصوم باقي بمانم...