ميدانم دوست داشتن چه حسي است. پيشترها وقتي آن را تجربه كرده بودم ميديدم كه چه شعلهاي از
قلبم زبانه ميكشيد. وقتي كه نغمه عشق را سر دادم و آن اسب سركش از كنارم گذشت و رفت، فهميدم
كه تنهايي چه حسي است. من ماهها و سالها با تنهايي خو كرده بودم. اكنون نميخواهم خودم هم بذر
تنهايي و بي وفايي بكارم.
بخاطر تو نيست كه با تو ميمانم، بخاطر عشق است. بخاطر گرماي خورشيدي كه در قلبت داري. بخاطر
نگاهي كه هر روز صبح مثل يك قبله مرا ستايش ميكند. بخاطر اينكه آسايش من براي تو از هر چيزي
مهمتر است.
اينهايي كه ميگويم حرف كمي نيستند؛ اينهايي كه ميگويم فقط كلمه نيستند. اينها اوج احساس يك مرد
است كه تو همه را به من هديه كردي.
من بخاطر تو نماندهام، به احترام قلبي كه دوستت دارم را زمزمه كرد، ماندهام. هرچند كه تو در نظر من
يك انسان معمولي نیستی اما من بخاطر لبهايي كه مرا فرشته ميخوانَد و بخاطر دستهايي كه در سرماي
زمستان وجودم را گرما ميبخشد ميمانم.
دوست داشتن حرف كمي نيست كه بتوانم ساده از آن بگذرم. اگرچه اين روزها اين واژه مقدس بازيچه
زبان مردم شده است اما هنوز هم براي من ارزشمند و ناب است. من بخاطر تقدس اين واژه با تو
ميمانم... دوست داشتن حرف كمي نيست...