دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ بهمن ۱۳۸٦

تو از کجا آمدی که یکباره قله‌های برف گرفته زندگیم را پر از گرمی و نور کردی؟ دستهایت را از کدام

الماس تراشیده‌اند که اینقدر شفاف و مهربان موهای مرا شانه می‌زند؟ چقدر آغوشت را کم داشتم. از

وقتی که آمدی زندگیم به جز رونق آب و روغن، رنگ عشق گرفت... انگار دوباره عاشق شده‌ام، اما این

عشق، دیگر یک عشق کور نیست. من روزها و شبها به نگاه تو و به لبخندت فکر کردم تا صداقت تو را

به اثبات برسانم.


برای من رنگ چهره ات مهم نیست. برایم فرقی نمی‌کند که جیبهایت پر از سیب باشد یا دست خالی به

دیدارم بیایی. فقط می‌خواهم آغوش گرمت همیشه کنار سفره‌ام باشد. دوست دارم حال که عشق را دوباره

به خانه‌ام راه داده‌ام دیگر تنها نباشم.


کاش تمام کسانی که هوس را عشق نام می‌نهادند بیایند و این حجت را ببینند. ببینند و بدانند که یک موی

تو به تمامی وجود آنها می‌ارزد.