دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦

گاهی اوقات وقتی به بعضی از ترانه‌ها گوش می‌کنم، از تخیلم چیزهایی تراوش می‌کند که انگار در آن

صحنه هستم. بهانه نوشتن این چند خط هم گوش دادن آهنگی بود به نام مسافر؛ که مرا به یاد

لحظه‌ای انداخت که اگر اتفاق می‌افتاد، پیکرم را تا ریشه می‌سوزاند:

روزی که آمدی، آنقدر خوب بودی که برای دل بستن به تو دلیل نخواستم. وقتی دستت را به نشانه

دوستی به سویم دراز کردی، در دل سپردن به تو تردید نکردم. تو را همنفس خطاب کردم و با تو سرود

زندگی خواندم.


وقتی به تن پژمرده‌ام آب دادی، با بهار خاطره‌های قشنگ تو، شکوفه دادم. تابستان را با تو پاییز کردم

 و پاییز را با تو به زمستان رساندم. در سرمای دلخراش زمستان زیر بارش برف و باران یک لحظه‌

از نغمه لبهایت غافل نشدم و زیر چتر نگاه تو پناه گرفتم. «و چتر بهانه‌ای بود در زیر باران تا عشق

شکل بگیرد در میانمان.»


امروز بخاطر قولهایی که دادی و نتوانستی به آنها جامه عمل بپوشانی از تو دلخور نیستم. قسمت ما

اینطور بوده. چه حیف! انگار قسمت نبود که بمانی و از من نگهداری کنی. صدایی در گوشم گفت که

او باید برود و تو از این ببعد باید مسیر زندگیت را به تنهایی طی کنی. لحظه‌ رفتن، با اینکه اشک در

چشمانم حلقه زده بود ولی دعایت می‌کردم. دعای خیر من همیشه بدرقه راه توست. و مطمئنم یک روز

در یک جایی از زندگیت نتیجه همه خوبیهایی که به من کردی را خواهی گرفت. اگر قسمت نشد که

تیماردار تو باشم مرا ببخش. تو می‌گویی که شاید لیاقت مرا نداشتی که روزگار به تو دستور مسافرت

داد؛ ولی من می‌گویم شاید من لیاقت تو را نداشتم. برو و کوله بار غمهایم را روی دوشم بگذار که

پس از این، به تنهایی آن را با خود حمل کنم.