دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦

نگاهش آميخته‌اي از الماس روشن و پاره‌هاي آتش خورشيد گرم بود؛ و دستانش مثل نوازش

موجهاي آرام دريا روي شنهاي ساحلي. همسايه ها مي‌گفتند او تولد دوباره من است.


نامش را که مي‌خواندم آغوشش را به بلنداي قله برف گرفته دماوند مي‌گشود تا در آن جاي بگيرم. نه

لازم نبود صدايش کنم، آغوشش هميشه برايم جا داشت. بوسه هايش مثل روزهاي گرم تابستان بود؛

گرم، بلند و تمام نشدني. وقتي مي آمد، غصه مثل رؤياي کمرنگي از کنارم مي‌گذشت و دستانش تاجي

از خوشبختي بر سرم مي‌گذاشت.


شانه هايش مأمن قلب شکسته‌ام بود. اين را همه مي‌دانستند که هميشه براي رهايي از سنگيني

حرفهاي نگفته قلبم، شانه‌هايش را با اشک مي‌شستم. همه مي‌دانستند که تنفس من به بازدم او

وابسته شده است. اکنون که عازم سفر است انگار مي‌خواهد دوباره دفتر نقاشي قلبم، سفيد بماند و

بيقراري روزها و انتظار شبها مثل کابوسي مرا اسير خود کند. مي‌خواهد برود تا از کوههاي سر به

فلک کشيده بيستون، مِهر گياه برايم بياورد و از من مي‌خواهد چشم انتظار روزهاي سبز آينده بمانم.


اينطور که او از من فاصله گرفته است، اگر به سپيدي دستانش ايمان نداشتم هرگز لحظه‌اي را در

انتظارش درنگ نمي‌کردم.


همين جا بايد بنشينم تا برگردد. و من مي‌دانم اگر امروز خسته و تنها در کنار پنجره، به ديوار

سرگردانيم تکيه داده‌ام، روزي به اسم فردا مي‌آيد که دوباره شانه‌هايش مأمن دستانم خواهد شد. فردا

مي‌آيد....