دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ دی ۱۳۸٦

محبوبم! نمي‌دانم امشب با يک سري کلمه گنگ و بي‌مصرف که در مغزم به هم مي‌پيچند چطور مي‌توانم احساس تنهاييم را به گوش تو برسانم. واژه‌ها بي‌تابند و ياريم نمي‌کنند. مي‌داني؛ تو را کم دارم و دور از تو حتي يک نقطه کور هم نمي‌توانم بر کاغذ بکشم. چشمانم هم از سر شب باراني است!
روزها چه بي‌اعتبارند. مي‌نشيني، نگاه مي‌کني، عادت مي‌کني و دل مي‌بندي. اما زمان مثل رگبار بهاري به شيشه‌ات مي‌کوبد و مي‌گذرد. بدون اراده تو و بي‌آنکه بفهمي، ندا مي‌دهد که بايد عادتهايت را رها کني. زنگ ساعت که به صدا درمي‌آيد، مسافر ساکش را مي‌بندد، هواپيما در جلوي چشمانت به افق مي‌پيوندد و به وسعت تمام عالم، غربت نصيبت مي‌شود…
نمي‌دانم سهم من از خوشيهاي زندگي کم است، يا بديها هميشه زود به سراغم مي‌آيند. نمي‌دانم هميشه تو مرا تنها مي‌گذاري يا سرنوشت من با تنهايي گره خورده است؟ افسوس که تا جامه‌اي از عشق به تن مي‌کنم، روزگار با بيرحمي آن را مي‌درد و با ريسمان جدايي وصله مي‌زند...
افسانه حيات دو روزي نبود بيش
آن هم «کليم» با تو بگويم چه سان گذشت؟
يک روز صرف بستن دل شد به اين و آن
روز دگر به کندن دل زين و آن گذشت...