دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

از من نپرس چقدر دوستت دارم... چرا که اينجا در قلب من حد و مرزي براي حضور تو نيست.
به من نگو که چگونه بي تو زيستن را تمرين کنم. مگر ماهي بيرون از آب مي‌تواند نفس بکشد؟ مگر مي‌شود هوا را از زندگيم برداري و من زنده بمانم؟ بگو معني تمرين چيست؟ بريدن از چه چيز را تمرين کنم؟ بريدن از خودم را؟ مگر هميشه نگفتم که تو هم پاره اي از تن مني...!
 نه به تو نگفتم فقط در درون خودم برایت فریاد زدم که تو پاره ای از تن منی . من تنها چیزی که به تو هدیه کردم آزار بود و اذیت. میتوانی تصور کنی که چقدر نادم و پشیمانم ؟


از من نپرس که اشکهايم را براي چه به پروانه‌ها هديه مي‌دهم، همه مي‌دانند که دوري تو روحم را مي‌آزارد و تو خود پروانه‌ها را به من سپرده‌ بودي که ميهمان لحظه‌هاي بيکسيم باشند.
مرا از من نگير... نگاهت را از چشمم برندار؛ مرا عاشقانه در آغوش بگير که سخت تنها هستم و هواي شرجي اينجا را دوست ندارم...

اینک که همه شهر رنگ غم و عزا گرفته ... اینک که به آغوش گرم تو ، به وجودت ، به بودنت نیاز دارم نیستی . نیستی تا اشکهایم را از گونه هایم برداری . نیستی تا با نسیم صدایت آرامش را به وجودم باز گردانی . و تو الان در چه حالی ؟ حال من کمتر از تو نیست . شاه ماهی قصه های منِِِ- تو هرگز مرا- خود مرا- باور نکردی اما شاید این دوری و جدایی تلخ بتواند تورا و همچنان مرا به خیلی از باورها برساند همان  ترس مرا بس که تو فراموشم کنی و همان ترس تو را بس که فراموشت کنم که این هرگز برای هیچکدام از ما اتفاق نخواهد افتاد .