دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

واژه‌هایی هستند که روزی هزار بار در ذهنم تکرار می شوند.
هر چند که اشک چیزی است که بیش از همه با آن سرو کار دارم اما دوری تو مصیبت کمی نیست که بتوان حق آن را با این سوگواریهای اندک ادا کرد. دیگر نه جلوی چشمانم تصویر روشنی از تو دارم، نه صدایی از تو در سیم تلفن هست. کاش خبری یا نامه‌ای از تو داشتم که اینطور خود گم کرده به دنبال دست آویزی برای آرامش نباشم.
این روزها که نیستی خانه بوی نم غربت می‌دهد. حتی نسیم با پنجره قهر است که بخواهد خبری از تو بیاورد. اما برایت بگویم چقدر دلشوره‌های عاشقی قشنگ است. ترس از اینکه برای کسی تمام شوی، ترس از اینکه کسی فراموشت کند. دوراهی دلهره‌ای که برای کسی باشی یا نباشی.
اشکهایم را یکی یکی از چشمانم در خلوت برمی‌دارم و زیرفرش یا لای کتاب می‌گذارم که کسی از وجود آنها باخبر نشود. نمی‌خواهم دلتنگیهایم برای کسی فاش شود.
این روزها که نیستی دلم عجیب برای کسی تنگ شده است....