دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٦

سلام

 

من اومدم با یه دنیا دل شکسته . . .

 

اومدم که به همتون بگم واسه یه بی گناهی که خیلی با بی عدالتی افتاده گوشه زندون و هیچ نوع گناهی هم مرتکب نشده دعا کنین

 

اومدم بگم برای کسی دعا کنین که الان بچه 2 سالش داره فریاد بابا میزنه ولی پدری نیست که بغلش کنه

 

 

دلم داره منفجر می شه از غم

 

دارم ازغصه میمیرم

 

از صبح تا به حال هر چی دعا بلد بودم خوندم هر چی نذر بوده کردم اما خدا انگار صدای منو نمی شنوه

 

شما ها که وبلاگ منو می خونین واسش دعا کنین تو همین روزای عزیز واسش دعا کنین شاید اون خدایی که دیگه منو دوست نداره و به حرفم گوش نمی کنه صدای شما ها رو بشنوه

 

اینقدر این ادم خوبه که من هر چی از خوبیش بگم کم گفتم

 

کاش یکی صدای منو بشنوه و اونو نجاتش بده

 

کاش کسی کاری واسش بکنه

 

خدایا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا  به فریادش برس

 

خدای مهربون که هیچی رو از من دریغ نمی کنی اینم دریغ نکن و از بند نجاتش بده

 

 

اعصابم به حد مرگ ریخته بهم جوری که اصلا نمی تونم پام رو تکون بدم حس می کنم فلج شدم

 

تورو خدا واسش دعا کنین

 

سه شنبه امتحان دارم اما نمی تونم حتی لای کتابهام رو باز کنم

هیچکس جز خدا و هیچ چیز جز دعا نمیتونه کاری واسش بکنه دعا کنین لطفا