بیست و هفتم آذر روز تولدم بود. در اين روز اتفاق خاصی افتاد.اتفاقی که شاید تا آخر عمرم روز اخر
۳۴ سالگیم یادم بمونه.اماضمنا آدم در اين روز بخصوص از بعضی ها انتظارات بيشتری داره که وقتی
برآورده نشه، جشن تولد خوبی نمیشه! خيلي انتظار اين روز را ميکشيدم؛ نه بخاطر اينکه تولدم بود.
بخاطر اينکه فکر ميکردم در اين روز يه اتفاقي که منتظرش بودم ميفته ولي نيفتاد. روزها داره پشت سر
هم ميگذره. کسي چه ميدونه شايد يه روز مسافر من هم از راه بياد، شايد هم نياد. چه فرقي برام ميکنه
چون حالا ديگه خودمم مسافر شدم. و ميدونم توي اين سفر دو نفره يه روزي بازم به هم ميرسيم. يقين
دارم. براي من که کوه استقامت را در راه عشق به پشت گرفتهام چه فرق ميکند؛ مهم اين است که
بنويسم. براي او بنويسم. امروز بنويسم يا ديروز. بخواند يا نخواند. فرقي ندارد چون من هم خودم
مسافرم. ميخواستم از عشق بنويسم. از پر زدن پرستوهاي عاشق. چه آنهايي که عاشقانه با هم زندگي
ميکنند و چه آنهايي که يک شب ناخواسته پرنده عشق از اتاق کوچک خاطراتشان پرکشيده است. عشق،
عشق است. چه غمگين و چه شاد. چه به وصل منجر شود و يا اينکه مُهر سنگين و سرد جدايي بر آن
بخورد. عشق اگر عشق واقعي باشد، هميشه زنده و تابنده است. براي همين من از همه عشقها
مينويسم. هر چند که بخاطر تو و براي تو ساختم و نوشتم، اما نميخواستم از تو بنويسم. هرگز
نميخواستم از تو بنويسم. نميخواستم دوباره توي کوچه پسکوچههاي ذهنم پرسه بزني. دلم را با همين
سفري که شروع کرده بودم خوش کرده بودم و به فکري که يه روزي دوباره دو همسفر به هم
ميرسند... نميدانم چه شد که يکباره دستم روي صفحه کليد کامپيوتر به سرعت لغزيد و اين جملات را
درج کرد. بدون اينکه خودم بخواهم يا تصميم بگيرم. آن وقت بود که فهميدم چقدر دوستت دارم. و به خودم
گفتم: حتي اگر او هم کنارم نيست بخاطر حس «دوستت دارم» مينويسم. از اين ببعد هر وقت دلم برايت
گرفت، ميآيم توي اين ستون و دستم را روي صفحه کليد ميگذارم تا روي کليدها بلغزد و با تو حرف بزند.
اينطوري طي کردن راه سفر هم برايم آسانتر ميشود. کسي چه ميداند شايد خيلي زود همديگر را در اين
ستون پيدا کرديم.... کسي چه ميداند شايد...
پس دلنوشتههايم را بخوان!
تولدم مبارک