مرا بخاطر من دوست داري ميدانم... ميدانم و از نگاهت ميخوانم كه تنفس تو به نگاه من وابسته شده
است. اگرچه با غرور ميگويم دوستت ندارم ولي خوب ميداني كه وجودت برايم عزيز است... چه خوب
شد كه قبل از اينكه مرا به ميهماني عشق دعوت كني، هوس را شناخته بودم كه اكنون قدرشناس
مهربانيهاي تو باشم. قدرشناس آن جشن تولد رؤيايي...
بیست و هفتم آذر امسال بخاطر وجود تو برايم به يادماندني شده است نه بخاطر تولد خودم؛ چراكه اين
دستهاي مهربان تو بود كه باعث تولد دوباره من شد. و بي تملق ميگويم كه آرامشي كه تو به من هديه
كردي بهترين هديه من در طول ۳۴ سال زندگيم بود. دلم ميخواهد براي تشكر از زحمات تو، سرم را به
سمت آسمان بگيرم و فرياد بزنم امسال بهترين جشن تولد دنيا را داشتم... دوستت دارم بخاطر همه آن
چيزهايي که ميداني و ميدانم...
براي تمام عمر کنارم بمان تا نغمههاي عاشقانهام را در دستهايم بگذارم و شاخههاي پاييززده را بهاري کنم...