دلتنگیها

دلتنگیها


 

نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ۱۳۸٦

من واقعا نمی دونم الان چی بنویسم ؟؟؟؟؟

تا حالا شده احساس کنی حرف زدنت نمیاد ؟

الان من یه همچین احساس بدی دارم . از چیزی که همیشه میترسم و خوشم نمیاد اینه که احساس کنم کم اوردم الان دارم احساس میکنم که کم اوردم . چه بده که یه وبلاگ داشته باشی و ندونی باهاش چی کار کنی . فردا دارم میرم یه عالمه پول بریزم تو شکم دانشگاه . . . وای چه احساس بدیه دوباره بعد از ۲ هفته استراحت باز باید بری بشینی وزورکی درس بخونی اونم واسه چی واسه این که ۲ زار حقوقت زیاد بشه اه  دیگه حوصلم سر رفته از کار و درس هر دو با هم خیلی سخته . . . الان من خیلی غمگینم  یکی نیست که بدادم برسه ؟ اگه یه مدت پیدام نشد و هیچی ننوشتم بدونین که حال نداشتم و بقول خارجیا دپرس شدم الان هنگم و دنبال یه چیزی میگردم گه ری استارتم کنه اما هیچی نیست .