بي تاب تر از آنم كه هر روز انتظار بودنت را بكشم. تا رسيدن به يك لحظه خوشي يا نا خوشي چه
روزهايي كه تباه مي شود؟ « چون بوم بر خرابه دنيا نشسته ايم» آه كه اين افقهاي طلايي كه هر روزمان
را به خاطرش سياه مي كنيم كجايند؟ ثانيه ها پرطپش اند و من و تو چشم به آينده اي مبهم دوخته ايم. اي
عشق بيا ...... بيا و مرا با خود ببر ... سهل است اگر زخمي ديگر بزنيم. گر چه در بيابان تو اين راهگذار
تازه ام نباشد. خسته تر از آنم كه عقل مرا برانگيزد به شوري كرخ. نمي دانم چه كسي واژه «نمي دانم»
را ساخت كه اينقدر بشر را سست كند؟
کلمات هم دگر در نوشتن دردهایم یاریم نمی کنند!
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مُرد.