اينجا سرودن چه سخت است بدون وجود تو، بدون ياد تو ...
با عشق همنشين بودن چه سخت است بي نام آيينه وار تو ...
گاهي دلم نمي تپد و عبور پاك ملكوتي تو را در كنار رنگين كمان خوبي ها نمي بينم...
اينجا هر وقت عطر ياد تو در خونه جونم نمي پيچه انگاري خودمو گم كردم!
و از اوون به بعد مهلتي پيدا نمي كنم براي پيدا كردن خودم...
اينك شب از راه رسيده، كسي پشت درهاي بسته غريب، ترانه مي خواند...
«من براي تو مي خونم هنوز از اين ور ديوار ...»
بعضي شب ها صداي پر احساستو با گوش جان مي شنوم كه فرياد مي كند كه كجاست آن منِ افلاكي تو ...
گاهي از تنهاييت مي خواني و گاهي از عشق، گاهي طلب، گاهي استغنا...
گاهي فنا و گاهي بودن محض.
از عشق كه مي خووني انگار من و به جايي دور از تصور مي بري...
هرچند که تو نيستي اما هر شب صداي تو براي من شعر ميخواند و با هم سفر ميرويم.