دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠

کودک که بودم زیر تخت میخوابیدم

چون ایمان داشتم هیچ لولویی زیر تخت جا نمیشود

آن موقع ها شبیه هیچکس نبودم ... این روز ها چرا
‎...‎
این روز ها شبیه چاپلین گریه میکنم....

شبیه چشم های یک مهاجر افغانی غربت دارم ...

شبیه انگشت کوچک پترس از یک سد پر ترک درد میکشم ...

تو چرا غریبی میکنی ؟

تو که دستانت بوی شالگردنی را میدهد که از ترس آب شدنِ ادم برفی،

تبعۀ مزرعۀ همسایه شد...

آب شدن... آآآآآ.... ب ب ب ب شدن

تو چه میدانی من از کجای این قصه آب میخورم

لیوان ... لیوان

برای هضم قرص سکوتی که هر شش ساعت یکبار میجوم...

حق داری ... غریبی کن ...

که کوپه های قطار ، تختخواب های جدا دارند...

این روز ها بیشتر با مسکن هایم لامبادا میرقصم ...

این روز ها جای خالیم زیر تخت بوی نفتالین میدهد...

اگر نبودم حواست به موشهای خانه پدری باشد ...

دیر بجنبی اعتصاب غذا میکنند....

راستی یکی را پیدا کن به خدا قرص خواب دهد ...

میخواهم دو ساعت برای خودم زندگی کنم...