جنگ با زندگی جنگ سختی بود ...
من لجباز متولد شدم و لجوجانه زندگی کردم اونقدر لجوج که حتی بارها از دست عزرائیل هم سر خوردم ...
شاید اگر کسی جای من بود کم آورده بود البته اعتراف میکنم یه دو هفته ای بود که دیگه کم آورده بودم و میخواستم یه تصمیم دیگه بگیرم اما روزگار ورق خورد !!!!!!!!!
شنیده بودم هر 10 سال یه بار زندگی آدما عوض میشه باور داشتم که این اتفاق برای منم خواهد افتاد و بلاخره اون 10 سال رسید حالا 10 روی خوش زندگی من رسید و من باید توی این 10 سال خیلی با سیاست عمل کنم که 10 سال بعدی که رقم میزنم به جلوتر و خوشبختی بیشتر برسه
بعد از 10 سال من زندگی رو شکست دادم و برنده شدم و این برنده بودنم با ایجاد شرایط کاری فوق العاده پشت سرش خونه ای فوق العاده و بعد از اون گرفتن یه ماشین 206 بعنوان جایزه فروشم بهم رسید حالا آرامش داره رقم میخوره یه جاهایی باید بزت رو بکشی و من اون بز رو کشتم
به جایی رسیدم که احساسم سنگ شد و دیگه جز خودم و حرمتم و شخصیتم هیچ کس و هیچ چیز برام مهم نبود .
اونجایی که خودت رو عوض کنی زندگی و دیگران هم عوض میشن
و من خود رو البته به سختی عوض کردم . دیگه جایی واسه معرفت بازی واسم نمونده . دیگه دلم برای کسی نسوخت .دیگه احساس خرج کسی نکردم . دیگه با همه ی نامردی ها رفیق شدم فهمیدم که اینجا اگه نخوری میخورنت.اگه نامردی نکنی نامردی میبینی و منه مهربونه دلسوز بره شدم نامهربون و سنگدل و گرگ.
حالا زندگی بهم لبخند میزنه چون دیگه رحم برای هیچ کس ندارم
دیگه معنی مهربونی رو فراموش کردم
حالا یه گرگم در لباس بره
دیر فهمیدم اما فهمیدم