امروز چیزی ننوشتم ...
دستم به نوشتن نرفت .
وقتی نویسنده حرفه ای نباشد ،زیاد دچار این مصیبت میشود،یعنی دیدن روزهای سختی که کلمات رام شما نیستندو از ذهن و قلم فرار میکنند.
روزهایی هست که نمیتوانی تصمیم بگیری از بین ١٠فعل تقریبا مترادفی که هر یک به نوعی مقصودت را میرساند،کدام یک اکنون و برای این لحظه خاص مناسبتر است...
روزهایی هست که از میان تمام صفت هایی که میتوانند حالت را وصف کنند،هیچ کدام را بیاد نمیاوری،انگار از ظلم دستور زبان به تنگ آمده و علیه نویسنده دست به یکی کرده باشند...
روزهایی هست که تمام قید ها را یا فراموش کرده ای یا بیشتر از آنی که لازم است به کار میبری...
روزهایی هست که تمام حرفهای ربط بی ربط میشوندوحرفهای اضافه،اضافه...
روزهایی هست که موضوعی برای نوشتن نداری،یا داری و راه نزدیک شدن به آن را بلد نیستی ...
روزهایی هست که فکر میکنی نوشتن هم بی فایده است .
روزهایی هست که خواننده هایت منتظرند تا داستان آنها را روایت کنی،باید حدس بزنی که چه انتظاری از تو دارند.
روزهایی هست که از هرچه اشاره است بیزار میشوی ...
روزهای سختی در زندگی من هست که بعد از چند بار جزم کردن عزم و یورش بردن به صفحه سپید کاغذ دست خالی و بی نتیجه از پشت میز بلند میشوم و میبینم حتی یک جمله به درد بخور هم ننوشتم .... روزهایی مثل امروز.
امروز چیزی نمینویسم
امروز سکوت میکنم
کاش سکوت را میشد نوشت
کاش سکوت را میشد فریاد زد
و ای کاش سکوتم را میشد خواند .....