سلام نازنین شیرین من!
حال من آبی تر از حال تو نيست.
گاه دلم که مي گيرد، در خیال با تو حرف مي زنم و اين تنها چيزی است که آدمک ها نمي توانند مانعی برای آن باشند. درست مانند اندیشه ام که در دشت های سبز و بی کران دانش آنرا به پرواز وا می دارم!
امروز و هر دم دلم هوای تو را می کند. به اين اشک های روشن سوگند که بدون خيال سبز نگاه تو، خواب به چشمان کم سوی من نمی آید.
باور کن بدون اشاره ای از سوی تو، هيچ نسيمی از کوچه باغ دلم عبور نمي کند.
گاه به هنگام بي قراري ها، به هر دری مي زنم تا بلکه نشانی از نگاه پرنور ترا بيابم. هر چند که خوب مي دانم که اين خيابان های دودی و کثیف ، واين مردمان سر در گريبان و افسرده هيچ نشانی از مهربانی تو را ندارند.
تو را بايد در زمزمه های رود، در ترنم باران صبحگاهی و در قطرات شبنم جمع شده بروی برگ شقایق جستجو کرد. یقین دارم که هر نغمه دل انگیزی از پرندگان دلفریب نکته ای از زلالی دل تو را به همراه دارد.
تو را مي شود در رويای جنگل سبزی از مروارید يافت وقتی که نورانی تر از همه خود را نشان مي دهی و از دوردست، دست تکان مي دهی.