دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩

بازم فردا و شروع یه کار تکراری روزانه

بازم فردا داره از راه میرسه که هی تو بدوی و زندگی بدوه

باز فردا و باز فردا و باز فردا

شنبه چه روزیه !!!!!! روز شروع کار و چه کاری

هر روز زندگی میکنم فقط به این دلیل که زنده ام

نمیخوام زنده باشم اما نمیدونم روی این زمین لعنتی چه وظیفه ای دارم که مجبور و محکومم به زندگی.

نمیدونم واسه کی و واسه چی مفیدم که حکم صادر شده به زنده بودنم

نمیدونم به درد کجای این دنیا میخورم که باید این جبر زندگی و زنده بودن رو تحمل کنم

خسته ام

از زندگی خسته ام

از ادمای این زندگی خسته ام

از این دنیای تکراری خسته ام

از این دنیا و ادمای بیرحمش خسته ام

به چی پناه ببرم که از این سر در گمی و کلافگی نجات پیدا کنم

خدایا فردا باز یه شروع تازه است کمکم کن قوی باشم

کمکم کن چشم انتظار نباشم

کمکم کن رها باشم .