دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩

من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم

واسـه عشـق بـازی موجـا قامتـم یه بستـر نـرم

یـه عـزیـز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا

یـه نگیـــن سبــز خالـص روی انگشتــر دریـا

تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی

غصـه های عاشقـی روتو وجـودم جا گذاشتی

زیر رگبـار نگاهـت دلـم انگـار زیر و رو شد

بـرای داشتـن عشقـــت همـه جـونـم آرزو شـد

تـا نفــس کشیـدی انگـار نفسـم بـریـد تـو سینه

ابـر و بـاد و دریـا گفتـن حـس عـاشقـی همینه

اومـدی تـو سـرنـوشتـم بـی بهـونـه پـا گذاشتی

امـــا تـا قــایقـی اومـد از مـن و دلـم گـذشتــی

رفتـی بـا قـایـق عشقـت سـوی روشنـی فــردا

منـو دل امـا نشستیـم چشـم بـراهـت لـب دریا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی