می خواهم برانمت از خودم و آنچه تو را و مرا به هم پیوند داده است
که تو گوشه ای از محبت هستی و من جوانی کهنه دل
فتاده در دام بازیگوشی ی خداوندگار خویش
بسان بچه موشی در دام پلنگ سیر
می خواهم برانمت نه از خودم که از چنگال این پلنگ
لیک هیچ تاب چنین انقلابی در خود نخواهم یافت
و تو بر دیوار پشت درخت خشک پائیز یک برگ کشیدی و باغی رویید
و من قسم خورده ام باران این باغ باشم .
********
اینم نوشته من نیست من دیگه نوشتن یادم رفته . اصلا دیگه نمی تونم فکرم رو متمرکز کنم که چیزی
بنویسم و احساسی فکر کنم من دارم اوج احساس و عشق رو میبینم و لمس میکنم و افسوس میخورم
که چرا من باید بشنوم و معشوق از این حقیقت بی خبر باشه .
این نوشته ها بقدری زیباست که دل سنگ هم اب میشه .
واقعا فکر میکنین اگه خود دختر این چیزارو بشنوه بتونه پسش بزنه . ؟؟