
زندگی کردن در هیچستان سکوت همیشه برایم لذت بخش بود.من در سکوت خودم را داشتم با تمام نداشته هایم وهمین برای خوشبختی من کافی بود.اما امروز نگفتن و نهفتن تمام زندگیم را پوشانده است و سایه شوم این سکوت تمام داشته هایم را نیز گم میکند.من همچون تمام ما فراز و نشیب های زیادی را راگذرانده ام.اما بزرگترین گناه من عشق بود درست زمانی که هیچ احتیاجی به ان نداشتم وارد زندگیم شد و مسیر زندگیم را تغییر داد تا اینجا من کوچکتر از ان بودم که متوجه عمق این واژه بزرگ شوم من با همان کوچکی درون پا به عرصه ای گسترده نهادم به امید بزرگ شدن... اما خود ناچیزم را هم از دست دادم.دنیای ما دنیایی نیست که بتوان در ان به عشق رسید مردم ما با اکراه عشق می بخشند.ان ها چنانچه چیزی می بخشند توقع دارند چیزی دریافت کنند مردم در عشق هم معامله می کنند و محاسبه!!! که مبادا بیش از انچه دریافت می کنند ببخشند اما من به دنبال عشق بودم بدون انکه چیزی برای بخشیدن داشته باشم من تنها به دنبال ارامش بودم غافل از اینکه در رزمگاه زندگی قدم می زنم جایی که توان مقابله با هیچ کس راندارم حتی با خودم تمام فرصت های من در اثبات عشق تلف شد وگذشت و تمام زندگی من در انتظار زندگی میگذرد.
