اگر سکوت این گستره بی ستاره مجالی دهد ، می خواهم بگویم سلام
اگر دلواپسی آن همه ترانه بی تعبییر مهلتی دهد می خواهم از بی پناهی
پروانه ها برایت بگویم . از کوچه های بی چراغ – از این حصار هر ور دیوار،
از این ترانه گیتار،مدتی بود که دست و دلم به تدارک ترانه نمی رفت
کم کم این حکایت دیده و دل که ورد زبان کوچه نشینان است باورم شده بود
باورم شده بود که دیگر صدای تو را در سکوت تنهایی نخواهم شنید، غزلبانوی ترانه هایم
در این هفته های بی ترانه کجا بودی ؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر سفید به گوشت نمی رسید ؟
تمام دامنه دریا را گشتم تا پیدایت کردم ! آخر این رسم و روال رفاقت است که
در نیمه راه رویارهایم کنی؟
می دانم تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند، اماشمار آنهایی که عاشق می مانند
از انگشتان دستم بیشتر نیست، یکیشان همان شاعری که فکر و گمان می کرد در دور دست
دریا امیدی هست .
می ترسیدم خدای نکرده آنقدر در غربت گریه هایم بمانی تا از سکوی سرودن تصویرت سقوط
کنم . اما آمدی – بانوی نجات و نجابت، حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده
این دل بی درمان را که در شمار عاشقان همیشه می گنجانم. انگشتانم برای شمردنشان کم می آید .
همیشه سبز و آفتابی بمانی
ای نگین آرزوهایم .
تا کی میتونم فقط بشنوم و بخونم و گریه کنم و زجر بکشم ؟
زجری که فقط به تنهایی باید تحملش کنم .
جالبش اینه که به جایی رسیده که خودش به من دلداری میده .
من بیشتر عذاب میکشم تا خودش .