زندگی همه شکلای مختلفی داره و همه ی زندگیا تا حدی نرمال و روتین داره سپری میشه . اما نمیدونم میون این همه زندگی عادی که مردم دارن ،چرا زندگی من شبیه قصه هاست ؟
میگن زمانی که قراره پا به دنیا بذاری یه چیزایی از زندگی که قراره بکنی رو بهت نشون میدن و تو خودت انتخاب میکنی که چطور زندگی کنی شاید اون زمانی که چیزی از نحوه ی زندگیا مونده بود بدترینش به من رسید .
به نظر خودم خیلی ادم راحتیم و همه چیز رو به راحتی میپذیرم و دردسری برای کسی درست نمیکنم و همیشه با هر شرایطی که پیش میاد جلو میرم و نمیذارم چیزی باعث آزارم بشه .چون وقتی قرار باشه همه چیز رو بپذیری پس چیزی هم نمیتونه باعث آزارت بشه.
اما...
تنها تقاضایی که همیشه از همه داشتم این بوده که تنها لطفی که میتونن به من بکنن اینه که دروغ نگن حتی اگر تصور کنن خوشایند من نباشه چون شنیدن حقیقت برام خیلی گواراتره حتی درد آورش تا شنیدن دروغ .
رو پایه دوستی هایی که میذارم همیشه میگم من هرگز مشکلی با کسی ندارم و همه چیز رو به راحتی میبخشم و تنها چیزی که ممکنه کسی رو از چشم من بندازه اینه که بفهمم داره به من دروغ میگه .
مسئله مهم تر اینه که من نمیدونم چه خصلتیه که به محض صحبت کردن کسی ، من متوجه میشم که طرف داره راست میگه یا دروغ و تا احساس میکنم داره دروغ میگه اون حالت تنفری که در من از اون ایجاد میشه اصلا قابل کنترل نیست و اصلا دست من نیست که بخوام کنترلش کنم .
بنابراین دیگه از زندگیم خط میخوره و اگر هم ارتباطی با طرف برقرار کنم دیگه مثل ارتباط قبلی نخواهد بود در کل ادمی نیستم که با کسی قطع ارتباط کنم همیشه ارتباطم رو نگه میدارم ولی شکل اون روابط رو تغییر میدم .
با گفتن این توضیحات فقط خواستم به یه نتیجه برسم:
دیشب که به خیلی مسائل در یه روابط خاص پی بردم ،و کسی که اصلا ازش توقع نداشتم که دروغی بشنوم بدون اینکه دلم بخواد انگار آنزیم تنفر از اون شخص تو همه ی وجودم ترشح شدو انگار همه ی عشق و علاقه ای که تو وجودم بود به آنی تبدیل به نفرت شد . و چقدر فاصله ی عشق تا نفرت کوتاهه... باورم نمیشد ... حیرون بودم ... اما به یه نتیجه ی خوب رسیدم و اون این که قبل از این که کسی رو اماج حملات احساسی خودم کنم ... به فکرم رسید شاید من مشکلی دارم و برخلاف اونچیزی که فکر میکنم ادم راحت و پذیرنده ای هستم ، خودم هستم که باعث میشم دیگران بهم دروغ بگن و من باید مشکل رو در خودم حل کنم .
نمیدونم واقعا هنوز سر در گم و حیرونم ...
هنوز نمیدونم مشکل اساسی کجاست ؟ من باید مشکلم رو حل کنم یا دیگران؟ اصلا منم که مشکل دارم یا دیگرانند که هرگز یاد نگرفتن رو راست باشن.؟
باز هم نمیدونم ... به همه ی اینا باید درست فکر کنم ...
کسی هست که بتونه کمکم کنه ؟
