دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩

نمیدونم چه مرگم شده ؟

از همه چی میرنجم . مدتیه حوصله کسی و چیزی رو ندارم .

هر لحظه منتظر یه حادثه ام و فکر میکنم الانه که یه اتفاقی بیفته

از همه گریزون شدم و دلم نمیخواد جایی باشم و با کسی باشم

حتی دلم نمیخواد که تنها باشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حس غریبیه

اصلا خوشایند نیست

تحمل پیله تن رو نداشتن میتونین درک کنین یعنی چی ؟

میتونین درک کنین که بعد از ٩ سال تنها تصمیم گرفتن و چرخوندن یه زندگی و فقط خودت به خودت دستور دادن حالا کسی به خودش اجازه بده که واست تصمیم بگیره و راجع به زندگیت نظر بده یعنی چی ؟

من کجای زندگی کی رو تنگ کردم که مستحق شنیدن هر جمله ی درد آوری هستم ؟

کجای دنیا به کی بد کردم و برای کی بد خواستم که همیشه دردم شده بخشیدن و بخشیدن و هضم کردن هر جمله ای که هر کس به زبون میاره ؟

همه چی عذاب اور شده

همه چی درد اوره

روزهای سختی داره میگذره و خیلی هم کند

خدایا تمومش کن این زندگی رو که که دیگه تحملش رو ندارم

میخوام GAME OVER بشم و برم .