دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩

به دنیا که میای همه میخندن و تو گریه میکنی انگار  تو از دنیایی اومدی که خبر داری ته زندگی خودت و دیگران چیه .

زندگیت با اولین گریه ها آغاز میشه و شروع میکنی به بزرگ شدن در ابتدا حتی یه پیرمرد 90 ساله هم وقتی تو رو میبینه میگه سلام دخملک یا سلام گل پسر همه دور و ورت هستن و سعی دارن درس زندگی بهت بدن و تو هم یاد میگیری به زبون که میای همه محو شیرین زبونیت میشن و باهات حرف میزنن و به حرفات گوش میدن .

بزرگتر و بزرگتر که میشی دغدغه های شخصی پیدا میکنی درس و معلم و مدرسه و دانشگاه و ازدواج و بچه و.............

به اینجاهای داستان زندگی که میرسی دیگه اون پیرمرد 90 ساله بهت سلام نمیکنه زل میزنه بهت که بهش سلام کنی دیگه کسی حوصله نداره که به درد دلت گوش کنه و وقتی کلامی میخواد از زبونت بیرون بیاد میگن وای که چقدر حرف میزنی خب همه مشکل دارن فقط تو که نیستی

از اینجاست که یاد میگیری دیگه حرفی و درد دلی واسه کسی نداشته باشی و مجبور بشی همه چیز رو تو خودت خفه کنی و غمباد بگیری و فکر میکنی .........

وقتی فکر هاتو کردی به این نتیجه میرسی که دیگه جایی توی خونه پدر و مادر نداری و وقتشه که یه همدم خوب واسه خودت داشته باشی و ازدواج کنی .

اینجا ست که میخوای بهترین آدم روی زمین مال تو باشه ....

خب به نظر خودت بهترین رو یا انتخاب میکنی و یا واست انتخاب میکنن ...

اگه انتخاب کنی که سرمست از انتخاب به خانواده معرفی میکنی و بهر حال زندگیت رو تشکیل میدی اگر درست از اب در اومد که همه جا میگی ببین چه انتخاب درستی بود !! و اگر نه خدایی نکرده برعکس شد مجبوری یه عمر بسوزی و بسازی و اگر هم دیگه کارد به استخوانت رسید باید تن به تنهایی بدی

اگر هم واست انتخاب کنن که باز همین ماجراست یا خوبه یا بد چون ازدواج مثل هندونه سر بسته است دیگه وقتی میری تو زندگی میفهمی چه اتفاقی واست افتاده اگر خوب بود که خانواده ات میگن ببین چه انتخابی واست کردیم و اگر بد بود که تو زبونت واسه خانواده ات درازه که این که انتخاب من نبود پس خودتون بیاین و باهاش زندگی کنین...

حالا ما فرض رو میذارم بر این اساس که همه چی عالی و اروم طبق روال طبیعی جلو میره ...

خب بعد از ازدواج که معمولا مشکلاتی هم در اون هست  برای این که اون مشکلات رو به صفر برسونی چون باز هم اون همدم و مونسی رو که دلت میخواست نداری و باز کسی نیست که به درد دل و حرف دلت گوش کنه اصلا مگه همسر ادم بیکاره که بیاد خودشو قاطی مشکلات ادم کنه ؟حالا برای اینکه  خودت و همسرت رو از تنهایی در بیاری و اینکه مونسی دیگر پیدا کنی به فکر می افتی که بچه دار بشی ... که مثلا عصای دست پیریت بشه دیگه به این فکر نمیکنی که مگه خود تو واسه پدر و مادرت چه کردی که حالا بچه ات بخواد واست بکنه

بچه میاد و همون اتفاقهایی که واسه تو در کودکی افتاده برای اونم تکرار میشه و اون بزرگ میشه و میره دنبال زندگی خودش

بعد تو میمونی و همسرت که این موندگاری هم ابدی نیست شاید هم زودتر از این حرفا تنهات بذاره قبل از این که بچه ات سر سامونی بگیره زیاد هم فرقی نمیکنه چون در هر صورت تو تنها بودی و اون هرگز همسفر خوبی برای تو نبودبهر حال یکی زودتر بار سفر رو میبنده و میره به دیار باقی و باز تو میمونی و تنهایی حالا دوباره تنها شدی چه وقتی که بچه بودی چه زمانی که ازدواج کردی و چه حالا که به دوران بازنشتگی رسیدی پس ....

همیشه یه ادم با دلش توی دوران زندگیش تنهاست چون هرگز اون چیزی رو که دلش میخواست پیدا نکرده

اما ....

در این بینا بین که همیشه بعد از ازدواج هم اتفاق می افته کسی رو پیدا کنه که همه جوره باهاش هماهنگی داشته باشه چه باید کرد؟

غیر از حسرت خوردن راه حل دیگه ای هم جلوی پات هست ؟

به این فکر میکنی که کاش عجله نکرده بودم و بهترین رو پیدا میکردم

یا این که .... در هر صورت حالا دیگه کار از کار گذشته و تو مجبوری به زندگیت بخاطر بچه ات ادامه بدی و هیچ شکایتی هم نداشته باشی

این که ما ادما همیشه خودمون رو مجبور میکنیم بخاطر دیگران زندگی کنیم و خودمون رو وقف دیگران کنیم چه معنی داره ؟

ایا تا حالا کسی بخاطر ما اینکار رو کرده ؟

کسی بخاطر ما زندگی کرده ؟

کسی بخاطر ما از خودش گذشته ؟

کسی ما رو به دل خودش راه داده تا با همه وجود بخواد همدم و مونس و رفیق راه و همسفر خوبمون باشه ؟

هر کسی از ظن خویش شد یار من

اگر همیشه کسی مارو خواست به این دلیل بود که منافعی براش داشتیم والا اگر منفعتی در کار نبود عین یه آشغال تحویل زباله دونی داده میشدیم

بهر حال از ابتدای مسیر شروع زندگی تا انتها همه تنهایی ست و دیگر هیچ

تو همیشه با دلت تنهایی و تنها قلبی که به معنای واقعی واست میطپه قلب خودته

دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد

سعادت آنکسی دارد که از تن ها بپرهیزد