شده تا بحال دلت برای کسی اونقدر تنگ شده باشه که مدتها انتظار امدنش رو و یا حتی تماس گرفتنش رو داشته باشی اما وقتی باهات تماس گرفت ندونی چطوری باهاش حرف بزنی ؟
از هیجان شنیدن صدا و نفسهاش نفست بند بیاد ؟
نمی دونم چرا همه ی اتفاقهای نادر دنیا باید واسه من بیفته ؟
اینهمه انتظار و بعد به این نقطه میرسی که زمان کوتاهی فرصت داری فقط صداش رو بشنوی ندونی چطور باهاش حرف بزنی .
چه دردیه این که از راه سیگنال تلفن نتونی همه احساست رو نشون بدی اونم فقط بخاطر خودش ...
میدونی چرا بخاطر خودش ؟ چون نمی خوای با نشون دادن دلتنگی خودت اونو بیشتر دلتنگ کنی چون هیچ فایده ای نداره و جز این که اونو اذیت کنی اتفاق دیگه ای نمیفته.
همه بغضم رو از شادی شنیدن صداش فرو خوردم و سعی کردم با همه ارامش ممکن باهاش حرف بزنم نمیدونم موفق بودم یا نه اما دور بودنش به من این اجازه رو نمیداد که همه احساسم رو از شنیدن صداش نشون بدم .
نمی خوام کسی رو اذیت کنم . من همیشه بخاطر ارامش دیگران از خودم و احساسم گذشتم . خیلی کار بدیه همیشه ضربه اش رو خوردم اما ...
تا بحال شده کسی واست اونقدر عزیز باشه که غیر از اون دیگه هیچ چیز و هیچ کس برات مهم نباشه ؟حتی خودت؟ شده واسه خاطر کسی از خودت بگذری و اینطوری احساس رضایت کنی و با خودت درگیر نباشی ؟
من حاضرم همه دردهای دنیا رو به جون بخرم اما یک لحظه ناراحتی اونو نبینم. وقتی به من میگه دلم برات تنگ شده هیچی نمیتونم بگم چون هر کلام من میتونه اونو اشفته تر و دلتنگتر کنه.
میدونی این اتفاق چه زمانی میافته؟
زمانی که هر دو طرف احساس مشترکی داشته باشن و به یه اندازه از وجود هم احساس ارامش و لذت کنن و احساست یک طرفه نباشه . و حالا من دارم اینو تجربه میکنم از احساس خودم که خبر دارم و مطمئنم و از احساس اونم کاملا مطمئنم حتی مطمئن تر از خودم .
نمیدونم اسم این احساس چیه ؟ دوست داشتن ؟ احترام گذاشتن ؟ محبت کردن ؟ عشق؟
نه نه نه هیچکدوم اینا نیست چون اون بزرگتر از این کلماته این کلمات حقیر در او نمیگنجه .دوست داشتن و عشق و محبت و احترام برای یه دوره میتونه دوام داشته باشه نه به مدت طولانی و زمان این احساس خیلی خیلی طولانیه و نمیشه هیچ اسمی براش گذاشت. هر اسمی پاکی و صداقت و جاودانگیش رو بر هم میزنه و داغونش میکنه . نمیخوام با این کلمات حقیر و تکراری که همیشه بازیچه دست یه عده عوام بوده برای سوء استفاده و بازی با احساسات این همه احساس دو طرفه و معصوم رو خراب کنم . رویایی و باور نکردنیه .
یه عمر دنبال این باشی که با کسی باشی که از هر نظر باهات هماهنگی داشته باشه بعد اونوقتی بیاد که تو هیچ کاری جز صبوری نتونی در برابرش بکنی و همیشه مجبور باشی خودت رو راضی از این وضعیت نشون بدی .
احساس رو میتونی بنویسی ؟ احساس رو میتونی به معنای واقعیش بیان کنی ؟
نه نمیتونی چون اون چیزی که تو دل و رگ وریشه و استخوان تو میجوشه فقط خودت میتونی درک کنی و هیچ بنی بشری نمی تونه درکش کنه حتی اگر نزدیکت هم بود با هیچ واکنشی نمی تونستی نشون بدی نهایت واکنشت این بود که بغلش میکردی و میبوسیدیش اما این احساسی که درونته حتی با بوسیدن هم بیان نمیشه چون اون باز به اعماق احساست پی نمیبره .حتی با بیان کردنش هم دردی ازت دوا نمیشه . شاید حتی از شوق زیادت نتونی بغلش کنی یا ببوسیش و تنها کارت نگاه کردن باشه. ولی باز هم هیچ حرکتی نمیتونه بیانگر درونت باشه و خلوص جاودانه بودن احساست رو بهش برسونه همونطور که اون نمیتونه به من بگه یا نشون بده .
من فقط میتونم درک کنم و اونم فقط میتونه درک کنه اما میزان و حد وانداز اش رو هر دومون از حال هم بیخبریم.
درون تو فقط درون توست و جز خودت کسی نمیتونه درکش کنه.
امروز بعد از مدتها انتظار و دویدن به سمت تلفن با شنیدن هر صدای زنگ و اس ام اس بلاخره انتظارم سر اومد واس ام اس داد و تماس گرفت من حتی از هیجان و ترسم جرات نکردم جواب اس ام اس هاش رو بدم شاید اینطوری بهتر بود. وزمانی که تماس گرفت من برای دقایقی تونستم تو فضا پرتاب بشم و همه حروفی که از صدای نازنینش بیرون میپرید رو ببلعم و در حال حاضر مدام برای خودم تکرارش کنم. چه لذتی داره شنیدن صدای گرم و نازنین و دلنشینش.
انتظار سختی بود که تموم شد و انتظار سختی هست چون این انتظار دوباره از لحظه ای که گوشی رو قطع کرد شروع شد.و اینکه کی بازم تماس میگیره خدا میدونه وبس ولی اونقدر ازش مطمئنم که میدونم در کوچکترین فرصتی که به دست بیاره دریغ نمیکنه حتی برای چند ثانیه.
خدایا این چه حسیه ؟ خدایا به دادم برس ؟ خدایا کمکم کن من نمیخوام چیزی رو بهم بزنم اما تو چرا منو توی این راه گذاشتی ؟ خدایا من خیلی اروم داشتم زندگیم رو بد یا خوب میگذروندم چرا با من اینکار رو کردی ؟ کدوم گناه رو به درگاهت کردم که اینطوری داری ازم تقاص میگیری ؟
بازی احساس بازی خطرناکیه که دلم نمیخواست برام اتفاق بیفته .نه میخواستم با احساس کسی بازی کنم . نه میخواستم اجازه بدم کسی با احساسم بازی کنه.با احساس من به اندازه کافی بازی شده و برای بار دیگه طاقتش روندارم و چون میدونم بازی با احساس چه بازی وحشتناکیه خودم هم نمیخوام با کسی اینکار رو بکنم .
تا یه حدی خوبه ولی این احساس الان از حد گذشته و منو داره به مرز جنون میرسونه .
من حق ندارم این احساس رو داشته باشم . اون باید زندگیش رو کنه و منم همینطور خدایا به فریادم برس که کنترلش کنم . یه جایی باید تمومش کنم خدایا کمکم کن که بتونم کنترلش کنم این مدت تعطیلات عید و تنها موندنم همه چیز رو باید درست کنه و من به جایی برسم که بتونم درسترین تصمیم رو بگیرم .
خدای مهربونم مثل همیشه کمکم باش و تنهام نذار تو خودت میدونی که من به اندازه کافی درد کشیدم .پس درد دیگه ای به جونم نریز که دیگه توان و طاقتش رو ندارم .
خدای مهربونم خودم و اونو به تو سپردم درسترین تصمیم و راه رو جلوی پامون بذار و بذار همه چی با ارامش پیش بره و هیچ اتفاقی نیفته و هیچکدوممون احساسمون اسیب نبینه .
خدای من توی این سال جدید و بهار زیبا ارزوم اینه که هرگز کسی از طرف من سر خورده نشه .
کمکم کن مهربون ترین