دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸

چه تنها و چه غمگین این روزها میگذرد

با گذشت همه ی این تنهایی ها عاقبت چه میشود ؟

با تنهایی جدال میکنم و در تلاش آنم که به آن پایان دهم

نتیجه تلاش چه خواهد شد ؟  . . .  نمی دانم

روزهای دلگیریست این روزهای پایان سال

همه در تب و تاب عبور از سال ٨٨ و ورود به سال ٨٩

و من کوچکترین انگیزه ای برای چنین تکاپویی ندارم

در کوچه و خیابان همه به دنبال سفره هفت سین و لباس نو

و من . . .

چه متفاوت شده ام از بقیه آدمها

این تن دیگر رمقی برای تکاپو ندارد

این پا دیگر نای رفتن ندارد

این جان دیگر توان زنده ماندن ندارد

به کدامین دلیل زنده ام ؟

به کدامین انگیزه ؟

چه روزهای سخت و طاقت فرسایی است این روزها

همیشه بهار سر منشا تازگی و طراوت عشق است

اما این بهار  . . . انگار با همه ی بهار های زندگی من متفاوت است

دلم میخواهد از تن خود به در ایم

دلم میخواهد حتی در وجود خودم هم نباشم

خدایا مرحمتی کن

مرا از زمین خاکی بردار