دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸

لحظه ی آخر حرفات تو وجودم عطر دیروز

برای دیدن چشمات دلم هر جا بگی میره

لحظه ی دوباره بودن لحظه ی با تو نشستن

لحظه ی جداییهامون همشون در هم شکستن

یادمه دستام تو دستات گرمی خاطره ها بود

مثه کابوس مثه رویا همیشه از ما جدا بود

اگه من با تو نباشم زندگی برام تباهه

بی تو بودن واسه من مثه کابوس سیاهه

اگه تو با من نباشی یا که از من تو جدا شی

یا مثه فرشته ها شی بری و پیشم نباشی

خدا . . .

آره عزیزکم گوش کن و بفهم چقدر تو رو دوست دارم ظلم نکن اینقدر به من

این قلب من واست تیکه تیکه است پس ناز نکن واسم دیگه هیچوقت

جای تو نیست کسی توی قلب من اگه تونباشی من میشم غرق غم

ببین دستای سردم به دست تو داره میاد ببین اگه تو نباشی غم به سراغ من میاد

حالا تو ای بهار من فرشته ی نجات من

بمون و تنهایی نرو به قلب من تبر نزن

توی تاریخ زندگیم تنها عشقم تویی واسه رسیدن به تو من تشنه ام خوب این

از علاقه امه که واسه رسیدن به توست از وقتی که میگم دوستت دارم چطور

باور نمیکنی و میگی من عوض شدم اره اگه بری تو من تورو از دست دادم

من از غم دلت ریختم اشکامو به پای تو چون دوستت داشتم نذاشتم به حال خود

همه اشکای تو به پای ترک قلبم همه افکار من واسه دروغ بود حتما

من شدم بازمانده توی زندگی توی سوگند عشقم من میمونم به پای تو

پس اینو بشنو . . .

دوستت دارم عشقم

زندگی بدون تو آغازی از مرگ منه

بیا تو بهار من این آخرین حرف منه

اشکای رو گونه هام انگاری بارون میزنه

قلب من بدون تو سر به بیابون میزنه