دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸

کنار سیب و رازقی نشسته عطر عاشقی

من از تبار خستگی بیخبر از دلبستگی

عا شقم

ابر شدم صدا شدی شاه شدم گدا شدی

شعر شدم قلم شدی عشق شدم تو غم شدی

لیلای من دریای من آسوده در رویای من

این لحظه در هوای تو گم شده در صدای تو

من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی خبر در کوچه هایت در به در

مست و پریشون و خراب هر ارزو نقش بر آب

شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلم

کنار هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای

من از تبار سادگی بیخبر از دلدادگی

عاشقم

ماه شدم ابر شدی اشک شدم صبر شدی

برف شدم آب شدی قصه شدم خواب شدی

لیلای من دریای من آسوده در رویای من

این لحظه در هوای تو گم شده در صدای تو

من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی خبر در کوچه هایت در به در

مست و پریشون و خراب هر ارزو نقش بر آب

شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلم