دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸

گاهی فکر میکنم آیا این منم که بازیکن خوبیم که زندگی اینقدر قشنگ با من بازی میکنه یا اینکه من بازیگر بدیم و زندگی هر جور که میخواد با من بازی میکنه؟؟؟؟؟!!!ناراحت

گاهی شرایطی تو زندگی پش میاد که از نه گفتن به دیگران عاجز میشی شاید این جمله هم یه بهونه باشه و بخاطر دل خودت و خواسته خودته که نه نمی گی ....

ولی فکر میکنم نه گفتن گاهی برای طرف مقابل خیلی بهتره تا اینکه بخوای دلش رو نشکونی و نه نگی

به هر حال الان تو شرایط سردر گمی قرار گرفتم و نمی دونم با خودم و دلم و زندگیم باید چی کار کنم

از طرفی ترس از سرخوردگی امونم رو بریده و از طرف دیگه ترس از شکستن دل کسی دیگه داره هلاکم میکنه

شرایط خوبی نیست بازنده

اما اینم در این احساس دخیله که منم میخوام خلاء خودم رو پر کنم و این حق رو دارم که اینکار را بکنم چون زندگی من مال منه و قرار نیست که دوباره زندگی کنم پس وقتی قراره که یکبار زندگی کنم اون کاری رو میکنم که دلم میخواد همون کاری که تا امروز هم کردم و هرگز ازش پشیمون نشدم

همیشه همون جوری زندگی کردم که دلم خواسته و اون کاری رو کردم که دلم میگفت بکنم ازش هراس نداشتم و ابایی هم نداشتم و حالا هم تا جایی که غرورم زیر پا گذاشته نشه همین کار رو میکنم

اما به این فکر میکنم که طرف مقابل از این که وقتش رو با من تلف کنه حروم میشه و این میشه یه وجدان درد دائم واسه من

میبینین چقدر کلافه و پریشونم که حتی نمیتونم درست تصمیم بگیرم ؟

چون اصولا آدم خودخواهی نیستم و همیشه منافع طرف رو به روم واسم اهمیت بیشتری داره تا خوش بودن خودم

بهر حال یکی دو روز به خودم فرصت میدم که تصمیم بگیرم چی کار کنم یا کات تا آخر عمر یا گفت یه یا علی و موندن !!!!!!!!سوال

و چقدر سخته این به تنهایی تصمیم گرفتن و این که حتی جای کس دیگه ای هم باید تصمیم بگیری بدون این که اون بدونه ؟؟؟!!!

باز هم میگم :

خدایا کمکم کن که بهترین و عاقلانه ترین تصمیم رو بگیرم که هیچ کس متضرر نشه .