مرا ببخش! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت هایی که به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان. اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام، تعجب نکن. خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند. عارضات زمان، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعت داشته باشند و هر ارادهی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند.
اما من غیر از آن ها و همهی مردم هستم. هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده، به قلبم بخشیده ام. و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است.
می خواهم رنگ سرخی شده، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده، روی زلف تو بنشینم.
من یک کوه نشین غیر اهلی، یک نویسندهی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام ارادهی من با خیال دهقانی تو، که بره و مرغ نگاهداری می کنی متناسب است.
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم، به تو خواهم گفت چه طور اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا، امید نوازش تو را به من نمیدهد. آن جا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم.