امروز آغازین ساعت روز تولدمه
من ٣٧ سالم شد
هنوز خودم هم باور نمی کنم که ٣٧ سالمه
خوبی این ٣٧ سال زندگی این بود که الان وقتی به عقب نگاه میکنم میبینم اصلا نادم نیستم و از زندگیم لذت بردم و جای هیچ پشیمونی ندارم
خدا رو شکر میکنم که به همه اون چیزایی که تا امروز خواستم رسیدم بعضیاش اشتباه بود و با اصرار و پا فشاری بیخود بهشون رسیدم اما حداقل چیزی که نصیبم شد این بود که داغشون به دلم نموند به چیزی هم که خواستم و نرسیدم( که البته خیلی تعدادشون محدوده ) بعدش به این نتیجه رسیدم که چقدر به نفعم بوده و اگر میرسیدم فقط یه عمر مجبور بودم تحملشون کنم چون بعد از اون نرسیدنها بود که همون خدای مهربون بهترش رو سر راهم قرار داد و فهمیدم بهترش هم وجود داره
بهر حال برای همه این سالها که اون خدای مهربون حسابی مواظبم بوده و سرشتم رو جوری قرار داده که راه خطا نرم ازش ممنونم
دارم با زبون عامیانه ازش تشکر میکنم و اینجا تشکر میکنم تا همه حرف دلم برای همیشه ثبت بشه چه باشم و چه نباشم
خدای مهربونم ازت واسه این همه سال ممنونم
خدای خوب من از این که همیشه بهترین رو سر راهم قرار دادی ازت ممنونم
خدای بزرگ من از این که همیشه مواظبم بودی ازت ممنونم
خدای رحیم من از این که همیشه همه جوره این بنده ناچیزت رو بخاطر خطا هاش بخشیدی و همیشه راه درست رو جلوش قرار دادی ازت ممنونم
امشب میخوام دعا کنم و یه تیکه صدات کنم و تا دم دمای صبح سر به سجده ات بذارم و ازت بخوام که هیچوقت تنهام نذاری و مثل همیشه مواظبم باشی
خدای من ، خدای مهربون من زبونم بند میاد وقتی میخوام باهات حرف بزنم چون این دل و این زبون ناچیز من توان شکر گزاری تو رو نداره
همه این سالها دویدم تا درست زندگی کنم که البته من دویدم و تو با دیدن دویدنهای من برکت رو تو زندگیم پاشیدی من برای همه چیزهایی که بهم دادی شکرت میکنم و برای همه چیزایی هم که ندادی شکرت میکنم چون همیشه واسه ندادنت یه حکمتی وجود داشت و حتی حکمتت رو هم به من نشون دادی که چرا این کار رو نکردی .
دیدن و شناختن تو کار سختی نیست و من همیشه دلم با توست رو خودم رو فقط و فقط به دست تو سپردم و هرگز منو از در خونه ات نروندی و نا امیدم نکردی
من فقط میتونم بگم ممنونتم
بیا و پارههای دلم را از زمین سرد بردار...
وقتی هوای خانه از مه و شبنم پر میشود، حضور لطیف دستهای تو را بر شانههای خستهام حس میکنم. چقدر این روزها گرگهای گرسنه از پشت پنجره اتاقم «او او» میکشند و من وقتی تو را کم دارم، همیشه بخاطر تنهاییهایم، خودم را در اتاق کوچک خاطراتم حبس می کنم تا گرگهای گرسنه مرا مثل برهای تنها ندرند.
دوست داشتم میآمدی و دست مرا میگرفتی آنوقت با افتخار میان گله گرگها میرفتم و میگفتم...
نه... نه... اشتباه میکنم آن وقت دیگر گرگی نمیماند. تو که بیایی همه جا پر از نور و روشنی میشود. تو که بیایی میتوانی زخمهای قلبم را پانسمان کنی. تو که بیایی از روزهای دوریت و از دردهایی که کشیدم برایت میگویم. از یک رفیق نیمه راه که با بیرحمی از پشت به من خنجر زد و پشت سرم خندید.
اکنون هم اگر زندهام بخاطر انتظار آمدن توست؛ وگرنه مدتهاست که کار من در این جهان خاکستری به پایان رسیده است. بیا و بنشین کنارم تا با تو آرام سخن بگویم... بیا و پارههای دلم را از زمین سرد بردار. بیا تا به احترام تو همه ذرات وجودم به پا خیزد...