دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸

تا حالا شده فکر کنی که میخوای از خودت رها بشی و عین لباسی که از تنت در میاری خودت رو از خودت در بیاری و خلاص شی؟

حس خوبی نیست کاش هرگز کسی این حس رو نداشته باشه چون من الان همین حال رو دارم .

جمعه است و همه دردها با هم سرازیر شده

دلم گرفته

با کسی که دوست دارم باشم نیست حتی جرات تماس گرفتن باهاش رو هم ندارم چون سرش حسابی گرم خودشه

اسپیکر کامپیوترم خراب شده

مونیتورم هم خراب شده و رنگاش در هم و بر هم شده

بعد از ظهر جمعه هم که همینجوری اگه بلایی هم واست نازل نشه دلگیر هستش چه برسه به این که همه بلاهایی که بالا واستون گفتم سرت اومده باشه

بد تر از همه این که ٢ روز دیگه هم بدون این که کاری یا برنامه ای داشته باشی تعطیل باشی

تصور کن که چه زندگی وهم انگیزی شده

کاش بشه همه چیز رو عوض کرد و به یه نقطه ای رسید به نام آرامش

اما کو آرامش ؟ فکر کنم از من فراریه چون همش داره واسم درد و عذاب بوجود میاره و منم مثل خنگها تنها کاری که میتونم بکنم اینه که با یه لبخند عاقل اندر سفیه نیگاش کنم و به چهره زشت این زندگی ریشخند بزنم تا بلاخره یه روزی و یه جایی تموم بشه و خلاص شم .

نمی دونم واسه منی که کاری ندارم تو این زندگی بکنم موندن واسه چیه ؟

بابا نمی خوام زنده باشم آ خدا کی رو باید ببینم ؟ به کی بگم که شب بخوابم و دیگه صبح روز بعد رو نبینم ؟ از کی خواهش کنم که همه چی تموم بشه و من گیم اوور بشم و برم پی کارم ؟

اینطور موندن چه فایده ای واسه کی داره ؟