دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦

 

آموخته ام ... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم

دعا كنم.

 

++++++++++

 

هميشه زمان به نفع تو نخواهد بود.

اين فرصت ها به زودي از دست خواهد رفت و آنگاه ديگر پشيماني سودي ندارد

 

++++++++++

 

به دريا شکوه بردم از شب

به هر موجي که مي گفتم غم خويش

 سري مي زد به سنگ و باز مي گشت

 

++++++++++

 

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم

 

++++++++++

 

هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفال مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

 

++++++++++

 

ای کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند

ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم
تا بگویم که .
من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم