دلتنگیها

دلتنگیها


 

نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧

 دلم را سپردم به بنگاه دنیا

 و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

 و هر روزبرای دلم مشتری آمد و رفت

 و هی این و آن سرسری آمد ورفت

ولی هیچ کس واقعا  اتاق دلم را تماشا نکرد  دلم قفل بود

 کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت: چرا این اتاق  پر از دود و آه است

 یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است! 

یکی گفت: چرا نور اینجا کم است  

و آن دیگری گفت: و انگار هر آجرش  فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش  دلم ماند بی مشتری

 و من تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری؟

 و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست

 و در را به روی همه پشت خود بست

 و من روی آن در نوشتم: ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم

 از این پس به جز او  کسی را نداریم

ای نور ما  ای سور ما  ای دولت منصور ما . جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

برف ها کم کم آب می شود

شب ذره ذره آفتاب می شود

و دعای هر کسی

...رفته رفته توی راه مستجاب می شود