سلام
من اومدم . شاید با مطالبی تازه که اگه چیزی به ذهنم برسه
مدت نزدیک به ٢ هفته بیمارستان بستری بودم و هیچ فرصتی برای نوشتن نداشتم و اونقدر حالم بد بود که حتی وبلاگم رو هم فراموش کردم و فقط از درد و مریضی ارزو میکردم یا بمیرم یا این که زودتر از بیمارستان خلاص بشم که البته ایندفعه هم عزرائیل زیاد از من خوشش نیامد و منو نبرد و گذاشت که بازم دنیا و ادماش منو تحمل کنن.
در هر حال الان با سلامتی نصفه نیمه دارم ادامه حیات میدم تا ببینم این پیمونه من کی پر میشه .
چقدر بده ادم دودستی بچسبه به زندگی و ولش نکنه ها؟
اما من خدا رو شکر جزو اون دسته ادما هستم که زندگی محکم چسبیده به من و ول کن هم نیست منم دارم ادامه اش میدم .
فقط واسم دعا کنین که حالم خوب بشه چون اصلا حوصله درد و مریضی رو ندارم .
از این که بازم مجبورین منو تحمل کنین واستون متاسفم .