دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٦

خدايا! می توان با يک زيرانداز ساده زير سقف آسمان خوابيد و دغدغه نداشت

 می توان شب به شب با نان خالی عشق ساخت و غمی به دل راه نداد

می توان لبخند ها راغنيمت شمرد و فقط در خلوت اشک ريخت

می توان بی هيچ غصه ای نفس کشيد و دلشوره ای نداشت و از اندوه و رنج، آه کشيد

خدايا! سوزش سرما هم بی معنا می شود اگر وجود آدم را از عشق و صفا گرم کنی

می توان ياسی چيد و می توان آن را به ديگران هديه داد و دل ها را با کينه غريبه ساخت  و بذر مهربانی پاشيد

می توان..... اگر تو بخواهی ، اگر تو کمک کنی

خدايا ! ناله هايم را بشنو و به خاطر بسپار. بشنو و به من بگو که پنجره های زندگی از کدامين سو به روی من گشوده شد که من در طول عمر کوتاه من،هرگز طلوع و غروب خورشيد را نديدم

خدايا! بسته دلی براِت می فرستم. وقتی آن را باز می کنی مواظب باش

 

چون قلب من شکستنی است