دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

می‌گویید «جدایی از او برای من مهم نیست، فقط می‌خواهم بدانم چرا چنین تصمیمی گرفته؟ از من چه دیده؟ ما که با هم خوب بودیم. یعنی همه آن حرف‌ها دروغ بود؟» ابتدا بگویم اگر این سئوال را مستقیما با شخصی که شما را ترک کرده در میان بگذارید، در واقع مفتضحانه‌ترین نوع التماس را برگزیده‌اید. به نظر من اگر مثل بدبخت‌ها زار زار گریه کنید و به دامنش بیافتید و شبیه همه احمق‌ها خواهش کنید که ترک‌تان نکند، از آن کار بهتر است! راه درستش این است که از خودتان این سئوال را بپرسید. برای این کار ابتدا باید از فکر کردن مستقیم به شخصی که ترکتان کرده نترسید. به جای بها دادن به افکار کوتاه و گذرا که حین فعالیت‌های روزمره با دیدن بعضی نشانه‌ها به سراغتان می‌آیند، بنشینید و به هر سئوالی که درباره او و دلایل جدایی‌اش از خاطرتان گذشته، با تمرکز کامل فکر کنید! من هم کمکتان می‌کنم: مثل دلقک‌ها می‌گوئید «جدایی از او برای من مهم نیست، اما چرا...؟!» چه جفنگی! اگر مهم نیست چرا می‌خواهید بدانید دلیل بی‌مهری‌اش چیست؟ غیر از این است که از دوری او رنج می‌کشید؟ در روابط میان زن و مرد، برای آنکه از دوری طرفمان به راستی رنج بکشیم باید به او ایمان داشته باشیم: عاشقش باشیم! بپذیرید که عاشقش هستید اما دیگر نمی‌توانید او را ببینید. برای آنکه کاملا شیر فهم شوید که راه بازگشتی نیست و شما نباید او را ببینید، به مفهوم بخش دوم سئوالتان دقت کنید «چرا دیگر دوستم نداری؟» از این سئوال متداول‌تر و توامان احمقانه‌تر نمی‌شود! توجه کنید:در طول یک رابطه احساسات دو طرف نسبت به هم تغییر می‌کند. ما پیش از این درباره ماه‌عسل رابطه صحبت کردیم که نقطه اوج هر رابطه‌ای است. همان زمان پارک رفتن‌ها و کوه‌پیمایی‌ها و دست در دست هم گذاشتن ها و ...... پس از آن دوره، تعادل به هم میخورد و یکی از طرفین احساسش به دیگری ضعیف‌تر می‌شود و طبیعتا به طرف قوی رابطه تبدیل می‌شود! ما در این وبلاگ به شما آموزش می‌دهیم که چطور به جای دست و پا زدن و طبیعتا فرو رفتن بیشترتان در موقعیت ضعف، جایتان را با او عوض کنید. اما یک وقتی است که دیگر کار از کار گذشته و احساس او به شما نه تنها کم‌ که اساسا نابود شده است. در این شرایط اگر او آدم شریفی باشد و چشمی به امکانات (فرضی) شما نداشته باشد، ترکتان می‌کند. در این مقطع برای او حتی کم ارزش‌تر از یک غریبه و کسی با موقعیتی شدیدا نازل‌تر از خود فعلی‌تان هستید. برای آنکه بفهمید در این شرایط سئوال «چرا دوستم نداری؟» چقدر احمقانه است خودتان را بگذارید جای او. فرض کنید دختر یا پسری که هیچ حسی را در شما بیدار نمی‌کند (نمی جنباند) و حتی قادر نیستید چند قدم با او در خیابان راه بروید و همصحبتی اش را تحمل کنید، از شما بپرسد «چرا دوستم نداری؟» جواب شما به او می‌تواند پاسخ همان کسی باشد که شما همچنان صمیمانه دوستش می‌دارید و از خودتان می‌پرسید: چرا او این حس را ندارد؟ ــ مهمترین روش فراموشی، یافتن یک نفر دیگر در اوج دردهای جدایی از معشوق است. به هر حال در اطراف هر مرد و زن بالغی دختران و پسران دم‌دستی هستند که بشود با ذره‌ای تلاش به تورشان انداخت. سریعا به سراغ آنها بروید و خودتان را درگیر رابطه کنید. پس از مدتی هم که احساس کردید حوصله‌تان دارد سر می‌رود و دیگر خاطره معشوق‌تان رنج آور نیست، ترکش کنید و بروید سراغ آدم ایده‌آلتان. آنوقت اگر آدمی که این وسط ترکش کرده‌اید پرسید «البته برایم مهم نیست‌ها... اما محض کنجکاوی می‌خواهم بدانم چرا با من این رفتار را کردی... ما که با هم خوب بودیم؟!» شما چه جوابی به او می‌دهید؟ «چمیدونم. همینجوری!» ــ سعی کنید یک مشغولیتی برای خودتان دست و پا کنید. اگر اهل مطالعه ادبی هستید اما در ایام جدایی رمقی برای خواندن ندارید، کتاب را نه به عنوان یک تفنن، بلکه شبیه به وظیفه و حتی دارویی موثر برای بهبودی مصرف کنید. کتاب را که به دست گرفتید نباید هیچ عامل غیر ضروریی سبب شود آن را زمین بگذارید یا خیره به حروف چاپی بروید در رویا. این خیال‌های نصفه و نیمه حین خواندن داستان واقعا خطرناکند. برای جلوگیری از این خطر ترجیحا کتاب را از نویسنده‌ای انتخاب کنید که بیش‌از آنکه درگیر ژانگولربازی‌های زبانی باشد، اهل تعریف داستان باشد. هر چه داستان‌ها بلند تر و آثار ترجمه‌شده از آن نویسنده بیشتر باشد بهتر است. اینطور تا گلو فرو می‌روید در دنیای آن نویسنده و همین خوب دوایی است. (اگر شانس بیاورید و در ایام جدایی هنوز هفت جلدی چخوف‌ و چهارجلدی سرزمین جاوید را نخوانده باشید که دیگر محشر است!) ــ چند ماه پس از ترک کامل او یکهو به سرتان نزند «حالا که همه چیز بین ما تمام شده یک زنگی بزنم و به عنوان دوستی قدیمی احوالش را بپرسم.» خودتان می‌دانید که با این جمله، خودفریبی می‌کنید. عمل خطایتان را با تغییر مفهوم «نیاز شنیدن صدای او» به «یک احوال‌پرسی دوستانه» در ذهنتان مخفی می‌کنید! کافی است تماس بگیرید و با کله پرت شوید به همان موقعیت دردآور هفته‌های اول جدایی! شما در این ایام مثل معتادان به مواد مخدر هستید که پس از چند ماه که از ترکشان می‌گذرد، می‌گویند: «خب... حالا که رنج و عذاب ترک را کشیده‌ام و الحمدلله دیگر معتاد نمی‌شوم، مثل مردم عادی (بخوانید دوستان قدیمی) فقط برای یکبار حال مختصری می‌کنم.» این معتادان همانهایی هستند که تا به حال صدها بار ترک کرده‌اند و هنوز گرفتارند. شما به هر بهانه‌ای می‌کوشید کسی را که دوست می‌دارید ببینید یا صدایش را بشنوید، حال آنکه باید بکوشید به هیچ صورتی در معرض او قرار نگیرید. تنها دوری می‌تواند به نابودی این نیاز و فراموشی او بیانجامد. ــ از همه اینها گذشته... هیچ زنی (و البته مردی) در دنیا پیدا نمی‌شود که نتوان دوری‌اش را با چند تا آسپرین تحمل کرد (به قول وودی آلن). بی‌خود از عشق‌هایتان افسانه نسازید!