دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧

سلام :ناراحت

تا بحال از نظر احساسی رو دست خوردی؟ تا بحال شده واسه داشتن بعضی از معذوریتها و یا راحتتر بگم داشتن غرور کاذب نتونی حرف دلت رو به کسی بزنی و از دستش بدی ؟

الان من دقیقا همین احساس رو دارم . دل شکسته

من خودم رو تو معذورات گذاشتم که مبادا چیزی بخواد خراب بشه دوست داشتم از خودم بگذرم تا کس دیگه ویرون نشه همین هم شد اما حالا اونی که داره ویرون می شه منم و هیچ کس دیگه ککش هم نگزیده فقط من دارم داغون میشم و هیچی هم نمی تونم بگم چون خودم خواستم همه کار برام کرد امامن سعی کردم ندیده بگیرم تا مبادا حتی احساس دین باعث ویرون شدن کس دیگه بشه نمی تونم واضحتراز این حرفی بزنم. خسته شدم بس که بخاطر دیگران از خودم و احساسم گذشتم ، خسته شدم بس که با احساسم بازی شد، خسته ام از این وضع زندگی کردن . افسوس

خیلی داغونم . دوست دارم به یه شهر دیگه فرار کنم یه پیشنهاد خیلی خوب کاری از مشهد دارم که فکر کنم قبول کنم و از این شهر برم چون اینجا توی این شهر بی در و پیکر دارم نابود می شم از تنهایی. سوال

غم همه عالم رو دوشم و دلم سنگینی میکنه اما دریغ از یه همدم ،دریغ از این که کسی بخواد به دادم برسه کاش . . . دل شکسته

کاش میشد به ١ سال پیش برگردم

چه زندگی مزخرفی شده زندگی من حالم داره بهم میخوره .