دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

در یک روز بهاری آمدی... و دستم را گرفتی. یادت آمد که از سردی و کم‌لطفی من رنجیدی؟ از من خواستی با تو بمانم و برایت نغمه‌ی زندگی سر دهم. توان نه گفتن به تو را از دست دادم و به قفس زندگیت پا گذاشتم. در سرمای زمستان، تنم را با شکوفه‌های بهاری آذین بستم تا تو احساس کمبود نکنی. بهار که آمد وسوسه شدی و پریدی. اکنون سخنم با تو این است: اگر مقصود تو پرواز بود، چرا روزهای سپید زندگیم را در قفسی تنگ تباه کردی و تنها پریدی؟