دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧

برای رفتن عجله داشتی. همیشه کفشهایت دم در بود. اگر لحظه‌ای کنارم می‌نشستی همه‌اش به در نیمه باز اتاق چشم می‌دوختی و به عقربه‌های ساعت اشاره می‌کردی. می‌گفتی حرفهایت را تند تند بگو. شاید فردا کنارت نباشم. می‌گفتم مگر به چشم تو فرشته نبودم. می‌گفتی جای فرشته‌ها روی زمین نیست. اگر می‌خواهی زنده بمانی دیگر نباید فرشته باشی. بعد از من با هزار گرگ و شیطان باید دست و پنجه نرم کنی؛ سعی کن تغییر کنی. از تغییر می‌ترسیدم، اما تو هم حاضر به ماندن نبودی. چند سال از جوانیم را بین این دو راهی گذراندم. یا باید تغییر می‌کردم و یا نابودی را انتخاب می‌کردم. تا اینکه بخاطر تو، بخاطر عشق، بخاطر لحظه‌های قشنگی که با هم داشتیم نابودی را انتخاب کردم و با تو ماندم. ولی تو حاضر نشدی بخاطر من به ساعتت نگاه نکنی و هر روز دلم را با جمله‌های سَفَریت ‌لرزاندی. تا اینکه یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، تو را ندیدم، فقط یک نوشته از تو روی طاقچه بود که نوشته بودی «فرشته زمان رفتن من رسیده است، ولی تو آدم نشدی. مواظب خودت باش. خداحافظ...» بعد از تو تمام بدنم بوی مرداب گرفته بود. پشت پنجره خیلی منتظرت می‌نشستم، فکر می‌کردم دوباره دلت هوای فرشته‌ات را می‌کند... اما نکرد. رفیق قدیمی! خوب شد که رفتی. جای فرشته‌ها در آسمانهاست؛ خوب شد که از من خواستی آدم شوم. تو را فراموش کردم. تو هم مرا فراموش کن. فکر کن از اول فرشته‌ای نبوده؛ چون فرشته تو همین دیروز آدم شد