دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧

این روزها احساس می کنم کسی یا چیزی در من رشد می کند؛ گویا دانه ناشناخته‌ای به سرزمین روح من فرود آمده و هر لحظه بیشتر و بیشتر در من رشد می کند. خدایا در میان کوچه پس کوچه های زندگی گم شده ام. بابا آدرس اون بالا ها رو بده. من از اینجا خسته شدم، دوسش ندارم؛ نمی‌شه تنهایی ها رو با این آدمها خوب قسمت کرد؛ اینها همه خودشون به خودشون گره خوردن؛ مـــــن تــو رو میخوام. مدت هاست که بدون تو جایی نمی‌روم. تو را با خود به ساده ترین مخفیگاههای ممکن میبرم؛ تو را که لحظه لحظه وجودم بیشتر از تو لبریز می‌شود، از اینجایی‌ها پنهان می کنم؛ مثل یک نامه عاشقانه... خدایا مرا از اینجا، از پیش این مردم صد رنگ ببر...