دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

باشد سکوت کن... اینجا دیگر گوشی برای شنیدن دروغهای تو نیست... اینجا همه مردم از عشق خسته شده‌اند و صدای تو را دوست ندارند... سکوت کن اما بدان اگر از باران بهره نبردی، باران مقصر نبود... اگر تخته سنگی در زیر شرشر باران می‌شکند و مثل خاک گُل نمی‌دهد تقصیر باران چیست...؟ باران که در کویر و جنگل یکسان می‌بارد حال اگر زمین کویر گل نمی‌دهد، آیا او مقصر است؟ وقتی آدمها از بارش آن وحشت می‌کنند و چتر روی سرشان می‌گیرند، آیا باید به لطافت قطره‌هایش شک کنیم؟؟! چرا باران را همیشه از پشت پنجره نگاه می‌کنی؟ او که با همه گیاهان مهربان است. اگر می‌خواهی باعث رویش تو شود، کویر را رها کن و جنگل باش. سنگ نباش که از ضربه‌ قطره‌هایش بشکنی. عاشقانه دل به آوای باران بسپار تا بخشش و مهربانی را به تو هدیه کند. راستی من هنوز هم از جنس بارانم؛ اگر باور نداری چترت را ببند تا زیر قطرات باران خیس شوی...!