دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧

عشق یک حادثه‌ ساده نبود، اما از آن ساده گذشتی... عشق اشک چشم من بود وقتی از من پرسیدی هنوز دوستم داری... عشق آینه تصویر تو بود که هر روز صبح مثل خورشید جلوی چشمانم طلوع می‌کرد... عشق صدای خورده‌های الماس بود وقتی که قلبم از رفتن تو شکست... عشق آخرین نگاه اشک‌آلود من بود وقتی که حرمت قلبم را زیرپا گذاشتی و ساک سفرت را بستی.... عشق کادوی تولد تو بود، که وقتی نیامدی، برای همیشه در کمد خاطراتم محبوس شد.... عشق گوش کردن به شعر «لحظه دیدار نزدیک است» رضا صادقی بود، وقتی فردا صبح قرار بود تو را ببینم.... اما تو اینها را نمی‌فهمیدی، عشق را نمی‌فهمیدی.... اکنون روزگارت را در رؤیاهایم سیاه می‌بینم. نمی‌دانم واقعا سیاهی یا به رؤیاهایت که به قیمت نابودی من به دنبالشان رفتی، رسیدی... نمی‌دانم...! ولی اگر دیروز عشق را باور می‌کردی، امروز از شدت تنهایی، لرزه بر اندامت نمی‌افتاد... اگر فرق عشق و هوس را می‌دانستی، روزگارت این نبود...