دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

باورم نمیشد ولی حقیقت داشت... حقیقتی برای او تلخ ولی برای من شیرین. دیروز بعد از آن روزهای تاریک و غم آلود به سراغم آمده بود، با یک کاسه نوشدارو برای آرزوهای مرده‌ام...! انگار قلبش مثل من زخم خورده بود. اما نمی‌دانم چرا حاضر نبود قصه دلش را تعریف کند. شاید از شکستن غرورش می‌ترسید. باورم نمیشد آن شیر سرکش اینقدر اهلی شده باشد. مثل گنجشک ترسیده بر خود می‌لرزید اما دیگر دلم برایش نمی‌سوخت. چرا رهایم کرده بود که حالا طلب بخشش کند. مگر روزهای تباه شده جوانیم را می‌توانست به من بازگرداند؟ چرا دلم را شکسته بود که حالا بند بزند؟ مگر با یک جمله «حلالم کن» می‌توانستم از آن همه تحقیر بگذرم؟ چه دلگیر رهایم کرده بود و رفته بود. آسمان دور سرم می‌چرخید. زمین انگار زمین همیشگی نبود. روزها کسالت آور و دلتنگ شده بود. شوق زندگی را از دست داده بودم. اشک لحظه‌ای از چشمم جدا نمی‌شد و با کشیدن هر نفس مرگ را تجربه می‌کردم. او نبود که شکستن مرا ببیند؛ اما من رفتن او را به چشم دیده بودم و آن اخبار زجرآور را درباره‌اش شنیده بودم. حالا آمده بود که چه چیز را در قلبم زنده کند؟ عشق یا نفرت؟! رفیق قدیمی حالا که با جای خالی تو خو گرفته‌ام از آسمان زندگیم بیرون برو و به رؤیاهای سیاهت بپیوند و مرا در خلوت ترانه‌هایم رها کن. لیلایت را عاشقانه در آغوش بگیر