دلتنگیها

دلتنگیها



نویسنده : مهرناز-ن ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧

کاش خانه من و تو آنجا بود... آنجایی که هنوز خدا میان مردم ارزش داشت. «قسم» معنی خود را از دست نداده بود و پیمان شکستنی نبود. کاش خانه من و تو یک اتاق کوچک خیلی قدیمی بود که حتی وقتی باران می‌آمد از سقفش آب می‌چکید. کاش زمستانها از شدت فقر وسیله گرمایی نداشتیم و تابستانها از گرمای طاقت‌فرسا رنج می‌بریدیم ولی.... کاش خانه من و تو اصلا خانه نبود، یک چادر صحرایی بود و من و تو مثل دو آدم آواره هر روز آن را یک جا برپا می‌کردیم. کاش من و تو هیچ چیز نداشتیم... ولی ... کاش هر روز صبح، وقتی خورشید در آسمان به مردم لبخند می‌زد، تو خوشبختی مرا در سکه‌های زر نمی‌دیدی و بخاطر تهیه اموال دنیا، مرا در خانه سلطنتیمان تنها نمی‌گذاشتی؟ تو که قبول کرده بودی، مهریه من صداقت و صفا و صمیمیت باشد، چرا ریا را به خانه‌مان آوردی؟ می‌گفتی یک تار موی مرا با تمام دنیا عوض نمی‌کنی، پس چه شد که بدون من، به دنبال دنیا رفتی؟ کاش خانه من و تو هیچ چیز نداشت جز یک چراغ.... نه، حتی چراغ هم نمی‌خواستم. کاش خانه من و تو ویران‌ترین خانه بود، ولی.... ولی تو دوستم داشتی... و با من مثل یک عروسک کوکی رفتار نمی‌کردی. کاش به من دروغ نمی‌گفتی و دل شیشه‌ای مرا که در کف دست گرفته بودم، باور می‌کردی. هر چند که دیگر به تنهایی روزها و تاریکی شبها عادت کرده‌ام، اما ای کاش خودخواهیت را برایم به ارث نمی‌گذاشتی و خواسته خودم را برایم می‌خواستی.